تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
کانون نویسندگان جوان


درمیان صندوقچه قدیمی مادر بزرگ به دنبال عتیقه ای برای فروش میگشتم مدت ها بود که کارم این بود از همه کس هرچیزی را که به دستم می امد میدزدیدم اینبار صندوقچه قدیمی توجهم را جلب کرد تمام صندوقچه را گشتم داشتم نا امید میشدم که برق نگینی که در لابه لای وسیله ها بود توجهم را جلب کرد دستم را به سمت آن بردم گردنبند قیمتی  وظریفی بود نگین های ریزو درشت زیادی داشت

نگین درشتی در  وسط ان خودنمایی کرد به نظر بسیاار قیمتی می امد در جیب لباسم گذاشتم و از خانه بیرون زدم دم دم های صبح بود و هوا کمی سرد خواستم تا قبل از اینکه مادر بزرگ بیدار بشود از خانه بروم با عجله وبا ذوقی که در دل از پیدا کردن ان گردن بند قیمتی داشتم لبخند میزدم و بند کفشهایم را میبستم همین که خواستم بلند بشوم صدای اذان گوشم را پر کرد

خواستم بیخیال رد بشوم اما نمیشد هرچه کردم نشد به خانه بازگشتم مادر بزرگ را دیدم که ازخواب بیدار شده و میرود که وضو بگیرد هیچ نگفتم رفتم و نمازم را خواندم  خواستم بروم اما نمیشد در مرام یک مسلمان دزدی نبود مدت ها بود که این را فراموش کرده بودم حتی صدای اذان را نشنیده بودم‌ نماز هم نمیخواندم گویی از خوابی عمیق بیدار شده بودم

خدایا من چه کردم؟در خانه ماندم وتا شب بیرون نرفتم به دنبال فرصتی بودم که گردنبند را سرجایش بگذارم‌.مادربزرگ که خوابید به سمت صندوقچه رفتم وگردنبند را سرجایش گذاشتم خیلی به پول نیاز داشتم اما دیگر نمیخواستم دزدی کنم تصمیم گرفته بودم سخت کار کنم  صبح دوباره برای نماز بیدار شدم بعد از نماز کمی با مادر بزرگ دردودل کردم برایش از مشکلاتم گفتم اینکه جرئت ندارم به سمت ازدواج بروم چون پول ندارم اینکه خانه ای برای زندگی ندارم خیلی چیزها گفتم خودم را خالی کردم هنگام خداحافظی مادربزرگ گفت صبر کن وبه سمت خانه رفت بعد از چند دقیقه برگشت و همان گردنبند را به من داد و گفت:همه دارایی من که در این سال ها پس انداز کرده ام همین است این را به تو میدهم برو و بفروشش شاید کمی از مشکلاتت حل شود باورم نمیشد


نسخه ویرایش نشده


ILYA محمد راد ۹۷-۱۰-۲۴ ۱ ۱ ۲۶

ILYA محمد راد ۹۷-۱۰-۲۴ ۱ ۱ ۲۶


؟؟؟؟؟/؟؟؟؟؟؟


ILYA محمد راد ۹۷-۱۰-۲۲ ۴ ۲ ۲۷

ILYA محمد راد ۹۷-۱۰-۲۲ ۴ ۲ ۲۷


برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

ILYA محمد راد ۹۷-۱۰-۲۲ ۱۳

ILYA محمد راد ۹۷-۱۰-۲۲ ۱۳


امتحانات شروع شده. یه دردی دارده امتحان های این فصل که نگو.. 

خدایا این ترم رو به خوبی و خوشی تموم کن ؛)


ILYA محمد راد ۹۷-۱۰-۲۲ ۰ ۰ ۱۲

ILYA محمد راد ۹۷-۱۰-۲۲ ۰ ۰ ۱۲


برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

ILYA محمد راد ۹۷-۱۰-۱۴ ۱۹

ILYA محمد راد ۹۷-۱۰-۱۴ ۱۹


کار خدا یعنی این که میگن مرده دنیا میاد و زنده می مونه

کا خدا یعنی این که از ارتفاع میفته بازم هیچیش نمی شه

کار خدا یعنی از تصادف جون سالم به در می بره

کار خدا یعنی که تو یه روز بارونی با موتوز میره زیر خاور. ولی نه خودش خط بر میداره نه موتورش. 

کار خدا یعنی لاستیک خاور تا بیست سانتی صورتش میاد و بعد وایمیسه. 

این کاره خدا. خدا من و برای کجا نگه داشته. برای چه کاری

حالا جالب این که خدا یه جوری جفت و جور می کنه برات. که تو وقت مناسب شخص مناسب گیرت میاد و بدجوری عاشق میشی که یه لحظه صداشو نشنوی دلت تنگ میشه. تنگ تر از تنگ. بدجوری تنگ. 

حالا این همه لطف از طرف خدا و من چی. هیچی. هچیه هیچی. 

اینجاست که باید یکم به خودت بیایی و ببینی کجای کاری 


ILYA محمد راد ۹۷-۱۰-۱۴ ۱ ۱ ۲۰

ILYA محمد راد ۹۷-۱۰-۱۴ ۱ ۱ ۲۰


هوا سرده. خدایا برفم بده عشق و حال تکمیل بشه 


ILYA محمد راد ۹۷-۱۰-۰۹ ۱ ۵ ۳۷

ILYA محمد راد ۹۷-۱۰-۰۹ ۱ ۵ ۳۷


بنده هم مثل خیلی ها تو سن کم متاهل شدم. 

به خواسته دلتون برسید انشاالله

؛)


ILYA محمد راد ۹۷-۱۰-۰۲ ۷ ۴ ۷۱

ILYA محمد راد ۹۷-۱۰-۰۲ ۷ ۴ ۷۱


برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

ILYA محمد راد ۹۷-۱۰-۰۲ ۱۳

ILYA محمد راد ۹۷-۱۰-۰۲ ۱۳


برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

ILYA محمد راد ۹۷-۹-۳۰ ۲۹

ILYA محمد راد ۹۷-۹-۳۰ ۲۹


مرا حالیست خوش و گریان. گره از غم و اندوه ندارم. گریه دارم ز درد هجران. که او کجا و من کجا. دل ها به هم لوله کشی


ILYA محمد راد ۹۷-۹-۲۶ ۲ ۲ ۵۲

ILYA محمد راد ۹۷-۹-۲۶ ۲ ۲ ۵۲




ILYA محمد راد ۹۷-۹-۲۵ ۴ ۱ ۵۵

ILYA محمد راد ۹۷-۹-۲۵ ۴ ۱ ۵۵


برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

ILYA محمد راد ۹۷-۹-۲۴ ۴۲

ILYA محمد راد ۹۷-۹-۲۴ ۴۲


برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

ILYA محمد راد ۹۷-۹-۲۱ ۴۷

ILYA محمد راد ۹۷-۹-۲۱ ۴۷


برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

ILYA محمد راد ۹۷-۹-۱۹ ۴۷

ILYA محمد راد ۹۷-۹-۱۹ ۴۷


۱ ۲ ۳ ... ۴ ۵ ۶