تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
کانون نویسندگان جوان


پنج روز بدون وقفه 3



سکوت سخت حاکم شده رو خودم شکستم.

_ من که تا آخرش هستم حالا هرکی هست بزنه قدش.

دسته همه اومد روی دستم به جز یه نفر ، حیدر.

_ جمش کنید بابا اره زارت همه زدن قدش و هستید تا آخرش، می‌بینمتون، به علاوه فکر نکنم شما چهارتا خواهر، برادر باشید یا زن و شوهر، دستتون رو بکشید از هم بی شخصیتا.

تا حرفای تند و سرکوفت وارش تموم شد، همه دستامونو جدا کردیم، مهرداد با یکم دل‌خوری داد زد.

_ اَدای امل‌ها رو در نیار، چرت وپرتای آخوند‌ها رو تحویل ما نده محرم نا.

حیدر نگذاشت حرفش تموم بشه و با جذبه خاصی زیر لبی گفت.

_  خواهر داری باشه محرم نامحرم نداریم دیگه،  خواهرت کجاست.

 مهرداد که از این حرف خیلی جا خورد سرشو پایین انداختو هیچی نگفت. دیگه همه از تفکرات حیدر با خبر بودیم از اسمش معلوم بود. تو همین وادیا یهو دستش اومد رو شونم.

_ خب آقا دانیال شما بگو چه کاره ای (اسم و رسمت چیه گذشتت چه جوریه).

_  چرا من خب با یکی دیگه شروع کن.

_ نه تو مقدم تری

_ باشه، راستش من نه از بچه‌های بالا شهرم، که پول ومال زیر دستم باشه، نه پایین شهر من از بچه‌های هم کفم، از همونایی که پدر مادر کمکش نکرده و روی پای خودش بزرگ شده، الانم که اودم  دانشگاه با زحمت‌های خودم بوده و بس، چند سالی هست که مادرم عمرشو داده به شما، تقریبا تو خونه با بابام تنهام و دوتایی خونه رو اداره می‌کنیم.

 الهام پرید وسط حرفم

_ بچه کجایی

_  عرب خوزستان، بعد از جنگ مهاجرت کردیم تهران.

 مهرداد با یه حالتی که چشماش می‌گفت غلط کردم.

_ نه من دقیقا بر عکس توام، بچه مایه دار و تک فرزند تا الان نشده که خودم درامدی داشته باشم همیشه با بابام بودم، الانم که اینجا همش به مدیون بابامم، راستش خیلی به این رشته هم علاقه‌ای ندارم با شما همراه شدم چون عاشق ماجراجویی و عشق و حالم، اینم که بچه شمالم.

خب الهام تو بگو

_ بچه پایین  مایین شهرم از اینایی که هم محله ای هاشون با خودشون شمشیر می برن سرکار، خلاصه از محله لاتا، یه ستایی داداش دارم و بابامم الان هفتا کفن پوسونده، الانم منمو ننم تنها با ستا عروس قد ونیم قد، خانوادتا قصابیم، حالا من اودم دانشگاه ببینم چی میشه، اومدم که افتخار خانوادمون باشم، بچه همین شهرم، یعنی از زمانی که یادم میاد جد و آبادم مال تهرون بودن.

 سارا تو بگو.

_ تکم، یه کمم پول دارد، بابابزرگم کارخونه کفش داره تو تبریز، پدرمم تو تهران نمایندگی همون کارخونه رو ادارمه می‌کنه، الان که اومدم اینجا همش به خاطر خوب درس خوندنمه، خیلی هم براش تلاش کردم، آخرشم این که اره ترک تبریزم.  

تا حرفاش تموم شد مهرداد داد زد.

_ یاشاسین آذربایجان

از اونجایی که نمی‌فهمه این تبریزی آذربایجانی نیست این حرف رو میزنه چکار کنیم مهرداد دیگه.

خلاصه با بدبختی از حیدر خواستیم که اونم حرف بزنه، تا حیدر اومد شروع کنه. مهرداد مزه پروند که.

_ نکنه تو هم لری.

 حیدر ابرو هاش تو هم گره داد، جوری که هممون ترسیده بودیم با خودم می‌گفتم الان که دعوا بشه، یهو لباش خندون شد.

_ خوب آفرین پسرم درست حدس زدی، لرم از نوع تبعید شده.

 همه کاملا گیج و منگ این کلمه بودیم لر تبعیدی مگه داریم مگه میشه.

_ خوب اجداد من در زمان پهلوی اول برای مبارزه با ظلم و جور و ایجاد فرهنگ اسلامی یا همون مبارزه با کشف حجاب قیام می‌کنن، بعد از کلی جنگ و بدبختی، رهبرشون یعنی پدر جد من کشته میشه و ما هم تبعید میشیم به پایتخت.

 الهام وسط حرفاش پرید.

_ واقعا یعنی تو  الان لری، بلدی لری حرف.

_ نه ادای لرا رو در میارم اره دیگه لرم.

 مهرداد اخه هیچ کدوم از ما نمی‌تونیم به زبون مادریمون که عربی، ترکی و شمالی باشه حرف بزنیم، راستش حرف زدن تو برای ما عجیبه.

_  دیگه اینم یه مدلشه راستی از کی شروع کنیم به کار.

 به نظرم از همین الان عالیه حیدر.

 دانیال یا علی بگو شروع کنیم.

 راستی براتون نگفتم که حیدر چه شکلیه، یه پسر با قیافه داغون، تیپ معمولی خلاصه با کلی ریش و پشم اصلا شهید زنده‌ای بود برا خودش خخخ. دست به کار شدیم، الهام و سارا داخل نت گشتن تا چیزی از این ماجرا در بیارن، من و مهرداد هم تو روزنامه هایی که داخل اتاق بود کاوش می‌کردیم و حیدرم نوار کاست‌ها رو یکی یکی  گوش میداد، که شاید چیز به درد بخوری توش باشه. چند ساعتی بود که همه حس می کردیم سر کاریم و داریم رو تردمیل می دوییم، که یهو صبر الهام تموم شد.

 _اصلا میدونید ساعت چنده، ساعت هفت شبه، بلند شید، مگه شما کار و زندگی ندارید، بلندشید.

 همین رو که شنید وسایلمون رو جمع و جور کردیم راس می‌گفت خیلی دیر شده بود. ولی حیدر نشسته از جاشم تکون نمی‌خوره، با هدفون به صوت گوش میداد با دست حلش دادم.

_ چیکار می‌کنی.

_ پاشو بریم.

_ نه فعلا مونده برید تموم شد میام.

_ لازم نکره خوشم نمیاد توام تیکه تیکه پیدا کنیم. پاشو پدر مادرت نگران میشن.

 با قدرت تمام سرم داد زد.

_ نمیام تا این تموم نش،ه پدر مادر من به دیر خونه رفتنم عادت دارن.

الهام خودشو انداخت وسط.

_ حالا چی میگه این نوار؟

 _ تا اینجا  که همش سخنرانی امام و بس.

زدم تو سرش

_ یعنی تو از ظهر داری سخنرانی گوش میدی.

_ اره مشکلش.

 اینو که گفت فهمیدم باز اخلاقش سگی شده، یا به چیزی رسیده که بهتر به ما نگه، خلاصه با هر جون کندی بود کلید رو بهش دادم و تنها ولش کردم عین همه نامردا. رفتم تو حیاط یه خوف خاصی داشت هیچ کس نبود شب تاریک انگاری اومده باشی قبرستون، یهو یه دست آروم آروم اومد رو شونم صدا زد  _ای کاش اونجا تنها نمی‌گذاشتیش.

آروم سرمو چرخوندم، مهرداد بود که مثل جغد بهم نگا می‌کرد.

_ ( ادامه حرف مهرداد) به نظرم خطر داره، اها راستی شما ها که وسیله ندارین بیاید با هم بریم یه دوری بزنیم نظرتون.

_ من که موتور اوردم تو برو من با موتورم میام.

 خلاصه از اونا اسرار و از من انکار چهارتایی سوار ماشین خفن مهرداد شدیم، بماند که حیدر رو  ول کردیم به امان خدا، تا ساعت ده شب چرخ زدیم، انگار نه انگار که واسه نگرانی پدر مادرمون زدیم بیرون از دانشگاه، دیگه همه فهمیده بودیم، اومدنون از روی ترس بوده نه از نگرانی ننه بابا.

_ بچه ها میگم من نگران حیدرم نظرتون چیه یه زنگ بهش بزنیم.

 الهام پرید تو حرفم.

_من میزنگم.

زنگ که زد فقط بوق می‌خورد و صدایی جز بوق شنید نمیشد، دوباره که زنگ زد به صدای بوق خش خشم اضافه شد، نگرانیم چند برابر شد


ادامه دارد...

KONJJ.BLOG.IR


نظرات (۶)

  • 👼😘فرشـ👼ـتـه بـی بـال 😊😍
    دوشنبه ۱۸ تیر ۹۷ , ۱۵:۱۳
    جالب بود ولی سعی کن کوتاه تر بززاری مثلا میتونسی موضوعارو هر کردومو داخل ی پس بزاری
    • author avatar
      محمد rad
      ۱۸ تیر ۹۷، ۱۵:۱۸
      اوووووووووووه اونجوری میشه صدتا پست من تو دهتا دارم تمومش می کنم

      ولی به حرفت فکر می کنم
      یهش فکر کنم خود به خود عملی میشه
  • ریحانهــ (:
    شنبه ۱۶ تیر ۹۷ , ۲۳:۲۳
    موضوعش که جالبه الانم که خوب جایی متوقف کردین داستان رو باعث میشه خواننده جذب بشه تا دنبال کنه وبلاگ رو بخونه.
    قلمش هم خوبه به نظرم.
    در کل من خوشم اومد و منتظرم بقیشو بخونم.
    • author avatar
      محمد rad
      ۱۶ تیر ۹۷، ۲۳:۳۳
      چشم سعی می کنیم توقسمت های بعد بهترم بشه
  • نـــای دل
    شنبه ۱۶ تیر ۹۷ , ۱۶:۵۱
    سپاس..

    داستان خوبی بود..

    اما حواشی باید کمتر باشه و اینقدر طولانی نباید باشه چون مخاطب رو جذب نمیکنه اینجوری..
    • author avatar
      محمد rad
      ۱۶ تیر ۹۷، ۱۶:۵۴
      ممنون از انتقا سازندت چقدر سریع خوندی من بخوام تو ذهنم مرورش کنم بیشتر از این طول می کشه

      حتما قسمت جدیدشم بخون امشب میاد
  • chefft.blog.ir 💞💕
    شنبه ۱۶ تیر ۹۷ , ۱۱:۴۷
    خوبه
    قسمت قبلیش رو هم دیروز خوندم
    خوب مینویسی، بهترم میشی حالا
    • author avatar
      محمد rad
      ۱۶ تیر ۹۷، ۱۱:۵۱
      خیلی ممنون
  • شیوا .
    شنبه ۱۶ تیر ۹۷ , ۱۰:۳۹
    راستش ازمتن داستانتون و تعزیف شخصیت ها
    فک کنم باید دبیرستانی باشین
    • author avatar
      محمد rad
      ۱۶ تیر ۹۷، ۱۰:۵۳
      نه تا اون حد ولی خوب یه سالی بالا تر
  • شیوا .
    شنبه ۱۶ تیر ۹۷ , ۰۹:۴۲
    داستان رو خودتون نوشتین؟
    راستش قلم نویسندگان جوان امروزی زیاد منو جذب نمیکنه
    من نویسنده های قدیم رو بیشتر میپسندم،مثلل آقای مودب پور
    داستانتون رو دوسدارم چون اولش رو با یه سوال شروع کردید و اون هم ماجرای مردن اون هفت نفره
    منتظرم ببینم واقعا جریان چیه
    ولی دوتا غلط املایی دیدم
    به صوت گوش میداد با دست حلش دادم

    حلش(به معنی حَل شدن یا حَل کردن)====»هلش

    خلاصه از اونا اسرار و از من انکار 
    اسرار(به معنی رازها)=====» اصرار

    ی نکته دیگه
    عبارت اصلا شهید زنده ای بود،برای تیپ داغون آقا حیدر اصلا مناسب نیست،بهتره تعریف دیگه ای براش پیداکنید،حیفه که ی تیپ داغون رو به شهید نسبت داد

    منتظر ادامه داستان هستم
    • author avatar
      محمد rad
      ۱۶ تیر ۹۷، ۰۹:۴۸
      بسم الله الرحمن الرحیم

      این که غلط املایی داره خودمم قبول دارم چون به عنوان یه نویسنده خیلی املام ضعیفه
      اگرم شخصیت ها رو اینجوری معرفی کردم برای آخر کار هدفی دارم
      ولی انتقاد عالیی بود خیلی عالی استفاده کردم واقعا ممنون از کلامتون
      و این رو بگم که من تا الان زیاد داستان نوشتم ولی این اولیشه که منتشر میشه برای همه قبلیا خصوصی بود
      از اینی که یکی ایراد هام رو بهم بگه خوشحال میشم
      و دست آخر این که به نظرتون من چندسالمه دارم قلم میزنم ولی فکر می کنم نسبت به سنم قلم خوبی داشته باشم البته با ایراد های زیاد

      بازم ممنون از انتقاد سازندتون
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

جایی برای نوشتن و بهتر نوشتن شما