تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
کانون نویسندگان جوان


پنج روز بدون وقفه


قسمت نهم





با حیدر راه افتادیم تمام وجودم از بی اعتمادی نسبت به حیدر پر شد، اخه چرا باید همه اطلاعات همه ماجراها رو حیدر بفهمه، چرا اول ما نمی‌فهمیم، منو حیدر باهم زدیم بیرون از خونه، اون که نواری دستش نبود، داشت دیگه شکم از مهرداد به حیدر میرسید و این شک به یقین تبدیل می‌شد.

_ حیدر راستی بقیه بچه ها چی.

_ اگه زنگ زدن نگو کجاییم نمی‌خوام لو بریم یا اسنادی ازمون بپره باشه.

_ پس بگم چکار کنن.

_ بگو بعد کلاس برن سر کارشون تو خونه سمیرا هم وارد بازی کنن تنها کسی که تو این ماجرا بهشش اعتماد دارم تویی.

_ منم همین طور.

 وقتی رسیدم به تیمارستان حیدر شروع کرد با نگهبان صحبت کردن که اره ما دنبال چنین فردی می گردیم نگهبان هم اتاقش و محل اقامتش رو بهمون نشون داد یه راس رفتیم سراغش، حیدر بهم رو کرد و گفت:

 _ توی کل این مدتی که اینجاییم فقط مخفی فیلم بگیر نمی‌خوام ببینه فقط می‌خوام آرام حرف بزنه و بعدش تو به جز یه سلام و علیک هیچی نگو باشه.

_  باشه

 وارد اتاق شدیم گوشیمو روی حالت فیلم برداری گذاشتم و بعد سلام احوال پرسی حیدر طوری که انگار سالهاست حسن رو میشناسه شروع کرد باش گپ زدن

 _ آقا حسن ما دوتا دانشجو اومدیم برای پایاناممون در مورد اون هفت نفری که به قتل رسیدن تحقیق کنیم.

_ کدوم هفت نفر.

_ همونایی که شما مسئول تحقیق در مورد قتلشون بودید شما و علی ساعدی.

_ اها یادم میاد داره یادم میاد ( توی سرمای بهمن ماه بود که منو علی و محمد مسئول پی گیری این پرونده شدیم، اون زمان این مدل پرونده‌ها چیز عادی بود و همه چیز به یکی ختم می‌شد، مجاهدین خلق و ضد انقلاب، وقتی پرونده رو علی باز کرد و شرح داد به این مذموم بود که هفت نفر از دانشجوها قبل اسال 57، مشغول فعالت انقلابی بودن و در تمام مدت انقلاب عضو هیچ کدوم از این احذاب مسخره نشده بودن، مثل مارکسیسم‌ها، فرقان و مجاهدین، سرشون تو کار خودشون بوده تا این که یه شب جنازه هفتاشون رو در ستا پلاستیک زباله تیکه تیکه پیدا می‌کنن کمیته برای این که مردم رو داخل این ماجرا راه نده و تا حد امکان مردم از این مسئله دور بمونن، شروع کرد به ساخت اراجیفی مثل این که هفتا دانشجو رو اجنه تسخیر کردن، در صورتی که هر هفتا اصلا نمی‌دونستن جن چیه، بلکه دلیل به این وضع افتادنشون پیدا کردن یک سری اسناد، داخل دانشگاه بود. اسنادی که واقعیاتی در مورد کمونیسم‌ها و مجاهدین خلق رو افشا می‌کرد. تا اونجایی که ما فهمیدم دانشگاه به حالت دو حذبی در میاد حذب مسعود رجبی، بنی صدر و حذب رجایی، بهشتی، در مقابل این هفت نفر یه گروه بیست نفره وجود داشته که داخل سازمان عضو بودن و به قول خودشون دانشگاه رو خطری برای خلق می دونستن، با حذف این چند نفر می تونن خطر رو از دانشگاه دور کنن، این قتل هم زمان میشه با ترور دفتر نخست وزیری و ترور چندین نفر از مسئولان کشور به خاطر همین ماجرای این هفت نفر زیاد صدا نداشت بعد از چند ماه ما به یک سر شاخه رسیدیم و قصد کردیم که فردای اون شب بریزیم و بگیریمش، ولی تو همون شب لعنتی علی کشته شد با اسلحه من، من حتی از قتل علی خبر نداشتم اون بهترین دوستم بود و افرادی هم که شهادت دادن مشخصات من و محمد رو به عنوان قاتل تایید کره بودن، محمد موفق شد که فرار کنه ولی من وقت فرار پیدا نکردم و اینجا گرفتار شدم).

_ یه سوال حسن آقا چه جوری میشه محمد رو پیدا کرد؟

_ من نمی‌دونم ولی برید پیش اونم همینا رو میگه، آخرین خبری که ازش داشتم رفته بود لبنان ولی الان نمی دونم کجاست. اینو بدونید افراد زیادی پاشون گیره افرادی که حد و حساب نداره مواظب باشید این که بخوان شما رو هم حذف کنن بعید نیست.

_ نه آقا حسن حواسمون هست کاری با ما نداری.

_ فقط قاتل علی رو پیدا کنید علی بهترین رفیقم بود هنوزم خوابشو می‌بینم.

_ وقتی حسن حیدر رو محکم بغل کرده بود و عاجزانه گریه می کرد نمی‌تونستم مقاومت کنم نا خوداگاه اشکام سرازیر شد حیدرم شروع به گریه کرد و فقط می گفت.

_ دعا کن برامون دعا کن.

_ چشم حتما، فقط حواستون به خودتون باشه مراقب باشید.

-خدافظ اقا حسن.

_ خدافظ.

_ حیدر تو که گفتی این جزئ مجاهدین بوده ولی حرفاش یه چیز دیگه می گفتن‌ها.

_ من فقط حرفای رو زدم که تو اسناد بود خبر نداشتم از اصل ماجرا دیگه فکر کنم کلاس بچه ها تموم شده بگو بیان خونه ما هم میریم اونجا.

بعد رسیدن به خونه و نشون دادن فیلم به بقیه بچه‌ها به علاوه سمیرا. حیدر شروع به سخنرانی کرد.

_ ما تا الان نصف را رو رفتیم از الان به بعد فاز دوم شروع میشه،1 چه کسی علی رو کشته 2 اون بیست دانشجوی عضو سازمان چه کسایی بودن و 3  هفت نفر چه اسنادی رو پیدا کردن که به قیمت جونشون تموم شده. خب مسئول پیدا کردن دانشجوهای سازمانی سارا الهام سمیرا، مسئول پیدا کردن اسناد دانیال، و مسئول پیدا کردن قاتل علی، من و مهرداد، راستی دانیال فردا یه سر باید به حسن بزنیم.

 این جمله آخرشو یه جوری گفت که فقط منو مهرداد شنیدیم با دستور فرمانده دست به کار شدیم  تمام شمه کارآگاهیمون رو به کار انداختیم تا به جواب هایی منطقی برسیم.

فاز دوم تحقیقات روز چهارم


ادامه دارد ...

KONG.BLOG.IR

نظرات (۲)

  • رویا رویایى
    شنبه ۲۳ تیر ۹۷ , ۲۳:۰۱
    جالبتر شد منتظرم :))
    • author avatar
      ILYA محمد راد
      ۲۳ تیر ۹۷، ۲۳:۰۵
      امشب قسمت یکی مونده به اخرش رو میزارم
  • مجهول الحال :)
    شنبه ۲۳ تیر ۹۷ , ۱۵:۰۸
    خوندم داستانتون رو.
    جاسوس هم واقعا نمیدونم کیه.
    ولی مطمینم الهام نیست.
    حیدر هم همین طور.
    • author avatar
      ILYA محمد راد
      ۲۳ تیر ۹۷، ۱۷:۰۰
      اووووم اینم میشه ولی مطمئن نباش
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">