تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
کانون نویسندگان جوان


پنج روز بدون وقفه


قسمت آخر

حسن حسن مرده می فهمی حسن مرده، می دونستم نفوذی توی کاره من بهت گفتم همه فیلم حسنو دیدن.

_ دیدن که دیدن ولی نمی دونستن اون کجاست که، جای حسن رو فقط مهرداد می دونست کار خودشه  

_ بپر رو موتو باید بریم سراغش.

 عاشق این اخلاق تند یهویش بودم سویچ رو ازم گرفت سوار موتور شدیم یه جوری لایی می کشید که دل و رودم با هم قاطی شد، سرعتش خیلی زیاد بود هر دقیقه تصادف و مرگ رو با چشمام می دیدم،  رسیدیم در آپارتمان، حیدر با صورت تند تند می‌گفت.

_ دانیال رفتیم تو عادی باش اونا نمی‌دونن ما کجا بودیم، می‌خوام مهرداد خودش خودشو لو بده فهمیدی

- باشه

 رفتیم داخل با حالت آرومی وارد اتاق شدیم، انگار از این می ترسید که مهرداد بلایی سر بچه ها بیاره ولی به لطف خدا همشون سالم بودن وقتی رفتیم داخل حیدر آروم تر از همیشه بعد سلام و علیک نشست روی مبل منم به دنبالش، فقط منتظر بودم حیدر چی می‌خواد بگه، مهرداد نشست رو برمون دلم می‌خواست خفش کنم ولی حیف که دست و بالم بسته بود. تو همین اوضاع وخیم، الهام از داخل اتاق با یع وضع بدی اومد بیرون با حالتی که نه روسری سرش بود و نه لباس پوشیده‌ای، تا حیدر رو دید یه هیییییییی کشید و دوید داخل اتاق. حیدر با اعصبانیت بلند شد داد کشید.

_ من اینجا نبودم چه غلطی کردید  این چه وضعشه منتظرید من برم اینجا رو بکنید کاواره.

همین که مهرداد اومد جلو حرف بزنه . حیدر دستشو گذاشت رو دهن مهرداد وهلش داد عقب و فریاد زد.

_ تو هیچی نگو تو هیچی نگو که یه بلایی سرت میارم.

 تو همین وضعیت الهام اومد بیرون از اتاق پشت سرش سارا و سمیرا، سمیرا که به تته پته افتاده بود گفت.

_ بخدا ما تو اتاق بودیم مهرداد بیرون بوده اصلا مگه اینجا دوربین نداره برید چک کنید خب.

_ وقتی شما سر لخت تو این خونه می گردید من چه جوری دوربین چک کنم اصلا این کارا رو می‌کنید دوربینا چک نشن اره.

 همین که حیدر این حرف رو زد  الهام با حالت حق به جانت و تمسخر آمیزی گفت.

_ سرنخت پریده، اعصابت خورده، بعد رو ما خالی می کنی.

 انتظار داشتم حیدر اینجا خیلی قاطی کنه ولی سرشو انداخت پایین رو کرد به من بعد چند سانیه سرشو اورد بالا و گفت.

_ اخه من به این چی بگم؟

 یهو با تمام سرعت برگشت از پشت کمرش یه کلت در اورد سمت الهام نشونه رفت، همه با دیدن این صحنه کپ کردیم، صدای جیغ بلند سارا پیچید تو اتاق و .

_ فکر کردی من خرم نمی‌فهمم چرا کسایی که تو ماشین با تو بودن اون خواب رو دیدن، چرا بوی اون ماده توهمزا از کیف تو میومد، یا چرا حسن رو کشتن، کسی از حسن خبر نداشت تو تمام مدت ادای داش مشتی‌ها رو در اوردی ولی ندونستی من از تو چهار قدم جلو ترم، تا کی می‌خوای سر نخ از بین ببری بلاخره یه روزی باید این اسناد برسن دست مردم.

نگام به دست الهام افتاد اصلا انتظار نداشتم که اونم اسلحه بکشه، ولی خب همیشه اتفاقات عکس انتظار من هستن، با یه حرکت تند اسلحه کشید ما دیگه همه چی اومده بود دستمون همین که حیدر قصد کرد دوباره حرف بزنه الهام دستش رو برد روی ماشه و صدای انفجار گلوله‌ها کل خونه رو پر کرد، خودم رو پرت کردم روی زمین، آخرین صحنه ای که می‌دیدم، حیدر با شهامت تمام ایستاده بود و گلوله های که به دیوار پشتش می‌خوردن .

بیمارستان

من کجام اینجا کجاست دیگه.

پرستار: شما بیمارستان هستید.

_کدوم بیمارستان بقیه کجان

_ به زودی مشخص میشه.

 داشتم از درد می‌مردم، شکمم خیلی درد می‌کرد و این که هیچ کدوم از بچه ها رو نمی‌دیدم بدتر دیونه می‌شدم، که خدایا اینا کجان نکنه کشته شده باشن، یهو سمیرا مثل جن جلوم ظاهر شد.

_ سلام دانیال به هوش اومدی.

_ سلام خوبی چی شده.

 _ هیچی تیر خوردی.

_ چییییییییی من تیر خوردم یا ابولفضل کی منو زده حیدر کجاست مهرداد سارا.

_ نترس همه خوبن یعنی همه همه نه ولی خوبن.

_ خوب چی شد بگو کشتیم.

 _ الهام شروع به تیر اندازی کرد، حیدر هم برای محافظت از ما به سمت الهام شلیک می‌کرد تو این وسط‌مسطا  تو و مهرداد یکی یه گلوله خوردید، مهرداد به کتفش و توم پهلوت، سارا هم از همون اول بی‌هوش شد، الان از همه سالم تره منم، توی اون بدبختی وسط اتاق سنگر گرفته بودم، که صدای حیدر رو شنیدم.

 اشک توی چشمای سمیرا جمع شد. نگرانیم بیشتر شد. ضربانم روی نمایشگر بالا رفت.

_ حیدر داشت اشهدش رو بلند بلند می‌خوند دیگه طاقت نیوردم از اتاق اودم بیرون دیدم حیدر خونی و مالی روی زمین افتاده الهامم اسلحه رو به سرش نشونه گرفته، منم چشمامو بستم و هرچی تو دست می‌یومد رو به سمت الهام پرت می‌کردم، فقط پشت سر هم می‌گفتم کمک، که بعد چند ثانیه صدای حیدر اومد می‌گفت.

_ بسه دیگه بسه کشتیش

_ وقتی نگاه کردم الهام روی زمین ولو شده بود، از سرش همین طوری خون میرفت دویدم بالا سر حیدر دلم می‌‌‌‌‌‌خواست کاری براش انجام بدم جای حدود چهارتا گلوله رو بدنش بود از دهنش خون میزد بیرون.

بغض سمیرا به گریه تبدیل شد و اشک منم همراهش در اومده بود.

 _ همین که اومد به سمت در خروج بکشمش یهو در باز شد حدود ده نفر شایدم بیشتر مرد مسلح اومد تو خونه، منو نشونه رفتن، عاجزانه گفتم نجاتش بدید داره میمیره، یکیشون که به نظرم فرماندشون بود دوید سمتم داد زد

_ علی علی، بی سیم بزنید اورژانس.

_ یعنی چی الان حیدر حالش چطوره.

_ حیدر که فکر کنم در اصلا اسمش علیه مامور یه سازمان اطلاعاتی، نفهمیدم چه سازمانی ولی در کل اینجوری فهمیدم که الهام  به سازمان‌های خرابکارانه وصل بوده، بعد الهام چراغی و ستا از دانشجوهای دیگه دستگیر شدن، قاتل حسن هم با اعترافات دستگیر شده‌ها پیدا شد، که اونم گرفتن.

_ من با اینا چکار دارم حیدر چی شد.

_ منم مثل تو خبر ازش ندارم چکار کنم خب.

 شروع کرد به گریه کردن معلوم بود که حالش خیلی بده بلاخره هرکدوممون حیدر رو دوس داشتیم خیلیم دوسش داشتیم و الان هیچ خبری ازش نبود. به سختی از روی تخت بلند شدم سمیرا داد زد.

_ هوووییی چکار می‌کنی تو تازه عمل کردی تیر از بدنت در اوردن باید بخوابی تکون بخور.

_برو کنار حالم خوش نیست برو کنار،  باید برم دنبال حیدر.

 همین که اومدم پاهام رو بذارم زمین تلاپی خوردم زمین.

_ وایییییی پرستااااار  پرستاااار.

_ داد نزن چیزیم نشده داد نزن حالم خوبه.

 پرستارا مثل پلنگ اومدن پرتم کردن روی تخت دیگه قاطی کردم شروه کردم به داد زدن.

_ حیدر برید حیدر رو پیدا کنید برید دنبالش حیدر کجاست.

 سمیرا فقط گریه می کرد.

خب الان از اون ماجرا شش ماه می‌گذره و هیچ خبری از حیدر نیست فقط می‌دونیم زندست. خب اسنادی که ما پیدا کردیم به قوه قضایه رفت و خیلی از مسئولین پشت پرده رو پایین کشید اما این اخر ماجرا نیست چند روز پیش یه نامه رسید دستم، اونم از طرف حیدر (آماده ماجراجویی دیگه باش) فکر کنم دوباره اتفاقی تو راه، راستی الهام که رفت زندان و معلوم نیست چه بلایی سرش اوردن امشبم عقد سارا و مهرداد، باید برم برای مجلسشون

فکر و خیال الکی نکنید من حالا حالا‌ها زن نمی‌گیرم.

پایان

نویسنده: 5M.RAD1379.gmail.COM

منتشر شده در وبلاگ کنج : konjj.blog.ir

Israel will not see the next 25 years


نظرات (۸)

  • استاد بزرگ
    دوشنبه ۲۵ تیر ۹۷ , ۱۴:۵۷
    هی ما میخوایم بریم مذاکره کنیم ...
    هی میخوایم به نتیجه برسیم ...
    هی شما نمیزارین ...
    برمیدارین تو سایتاتون هی شعار مینویسین ...

    • author avatar
      ILYA محمد راد
      ۲۵ تیر ۹۷، ۱۵:۰۱
      خخخخخخخخخخ تازه کجاشو دیدی
  • رویا رویایى
    دوشنبه ۲۵ تیر ۹۷ , ۰۹:۵۰
    داستان جدابیت و کشش خیلى زیادى داشت و به شکل خیلى حرفه اى تمومش کردین دست مریزاد آقا محمد منتظر داستان هاى دیگتون هستم :)
  • استاد بزرگ
    دوشنبه ۲۵ تیر ۹۷ , ۰۹:۴۸
    بسیار عالی بود ...
    آخرش رو دوست داشتم‌..
    خیلی اکشن و هیجانی تموم شد ...
    ولی این جمله آخر "Israel will not see the next 25 years" که نوشتین چه ربطی به داستان داشت؟؟؟
    چرا نمیذارین ما مذاکره کنیم؟؟؟
    الآن فردا تحریم شیم میگم تقصیر شماست.
    :)
    • author avatar
      ILYA محمد راد
      ۲۵ تیر ۹۷، ۱۴:۲۸
      خخخخخ این کلید واژه رمان های بعدیه
  • بهاردخت ..
    دوشنبه ۲۵ تیر ۹۷ , ۰۸:۵۵
    عجب داستانی بود!
    من همین امروز کل قسمتهاشو خوندم جذاب بود ولی کوتاه..حتما منتظر داستان های بعدیتون هستیم^^
    • author avatar
      ILYA محمد راد
      ۲۵ تیر ۹۷، ۱۴:۲۸
      ممنون نظر لطفتون

      انشاالله داستان بعدی رو از جمعه شروع می کنیم
  • باران ..
    دوشنبه ۲۵ تیر ۹۷ , ۰۳:۴۸
    سلام 
    عالی بود 
    موفق باشید
     منتظر داستانهای بعدیتون  هستیم:)
    • author avatar
      ILYA محمد راد
      ۲۵ تیر ۹۷، ۰۳:۴۹
      خوشحال شدم منتظرتون نمی گذارم
  • بانو ...
    دوشنبه ۲۵ تیر ۹۷ , ۰۲:۴۳
    من خواسته ای ندارم :)
    خدا قوت 
    منتظر داستان بعدی هستیم
    • author avatar
      ILYA محمد راد
      ۲۵ تیر ۹۷، ۰۲:۴۴
      خداییش

      یعنی هیچ نظری ندارید برای اعمال

      خوب این محفوظ می مونه هر موقع خواستید می تونید استفاده کنید


      منتظر گرگاس باش
  • بانو ...
    دوشنبه ۲۵ تیر ۹۷ , ۰۲:۴۰
    پایان داستان خوب بود یعنی عالی
    • author avatar
      ILYA محمد راد
      ۲۵ تیر ۹۷، ۰۲:۴۱
      ممنون راستی شما درست حدس زدی حقتون محفوظ خواسته ای دارید بگید تا اجرایی بشه
  • مجهول الحال :)
    دوشنبه ۲۵ تیر ۹۷ , ۰۱:۵۲
    حالا واقعی بود تا حدی؟
    حرفم برعکس شد..واقعا فکر نمیکردم الهام باشه.
    • author avatar
      ILYA محمد راد
      ۲۵ تیر ۹۷، ۰۲:۰۶
      خخخ

      باید به بانو جایزه داد اون درست حدس زد
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">