تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
کانون نویسندگان جوان


پنج روز بدون وقفه


قسمت پنجم



حیدر با صدای آرومش و جوری که هر حرفش یه دنیا مفهوم داره.

_ من میدونم که ترسیدید، ولی هرکسی این چند نفرو کشته می‌خواد ما نفهمیم، چراشو، راستش دیروز که رفتید، وقتی به صوت‌ها گوش میدادم به یه سری از مصاحبه‌ها رسیدم، مربوط به افرادی که قبل از ما پی این کار رو گرفتن، این طور که دستگیرم شدم هفتاشون جزئ انجمن انقلاب اسلامی بودن و به اسنادی رسیدن که به ضرر بعضی از سیاست مدارهای اون دوره بوده، به همین خاطر سرشون رو کردن زیر آب و به جن و اینام هیچ ربطی نداره، این حرفا فقط برای اینه که کسی پی ماجرا رو نگیره، من به این خوابتون شک دارم،  چرا شماها دیشب با هم بودید و باهم خواب دید، ولی من که تنها بودم خوابی ندیدم؟ پس یا چیز خورتون کردن یا این که یه بلایی دیگه سرتون آوردن، از این دو حالت خارج نیست.

 الهام رو کرد به حیدر

 _ چیز دیگه‌ای از صوت‌ها در نیوردی چیزای که به درد بخوره؟

_ اره چیزای خوبی در آوردم ولی، نوارا، نوارا ناپدید شدن، نمیدونم چی شده کسی به جز من کلید این اتاق رو نداشته، یا حداقل مسئولای دانشگاه دارن به سر می‌برنمون که نتونیم به نتیجه‌ای برسیم، خب از اونجایی که من همیشه احتمال همه چیز رو میدم،نوارهای مهم رو ضبط کردم فقط باید دوباره با دقت وارسیشون کنیم.

_ چرا داری می‌پیچونیمون چیزی پیدا کردی یا نه؟

_ کل داستان دیشب از این قراره، وقتی شما رفتید خوف عجیبی ایجاد شد، انگار که توهم زده باشم خیلی خوابم گرفت انگاری که مست شده باشم، یکی از چفیه های تو اتاق رو خیس کردم، بستم دور دهنم، لامپ اتاق رو خاموش منتظر بودم بیان داخل.

یهو سارا وسط حرف حیدر داد زد.

_کی، کی می‌خواست بیاد؟

صدای راه رفتن چند نفر تو سالن می‌پیچید، گاز عجیبی هم اتاق رو گرفته بود، هنوز چند دیقه‌ای نگذشته بود که صدا‌ها رو دیگه نشنیدم،همین شد که ترسیدم بخوان اسناد رو از بین ببرن، این منو میترسونه، کسی یا گروهی از پست پرده داره مارو کنترل می‌کنن، اصلا توجه کردید استاد چراغی دیگه خبری ازش نیست، به نظرم همه چیز زیر سر خودشه ما رو هل داد توی این ماجرا الانم خبری ازش نیست، بعد از رفتن اون چند نفر دوباره دست به کارشدم یه چنتایی عکس و کاغذ مربوط به تحقیقات کمیته پیدا کردم، تا جایی که من سر در آوردم سه نفر قبلا مسئول تحقیق این جنایت شدن، حالا این قتل تو سال 1361 اتفاق میفته و هم زمان با ترورهای مجاهدین در دهه شصت، به خاطر همینم مطبوعات روش مانور نمیدن و یک اتفاق عادی تو اون دوره به شمار می‌رفته، جالب تر از همه اطلاعاتی به دست میارن و که می‌شده باش قتل این چند نفر رو توجیح کرد یا بشه فهمید چرا به قتل رسیدن، یکی از این سه نفر تو صوتا میگه (ما الان می‌تونیم به راحتی دلیل این قتل و حتی عاملانش رو پیدا کنیم) ولی من احتمال میدم که لو رفته باشن یا بلایی سرشون باشه، باید بگردیم دنبال این سه نفر، مرده یا زنده، باید بفهمیم چه بالایی سرشون اومده، و باوجود این محتویاتی که از اتاق گم شده، دیگه اینجا امن نیست نقل مکان بهترن کاره.

 مهرداد با ذوقی خاص به حیدر گفت:

_ما توی شیران یه واحد آپارتمان داریم، به نظرم به درد می خوره.

_خوبه بعدا در موردش حرف میزنیم فعلا سند مدرک‌ها رو جمع کنید باید از اینجا ببریمشون، نمی‌خوام دوباره اطلاعات از کفمون بره، الانم بریم سر کلاس که اصلا حال ندارم توبیخ بشم.

اصلا حال گوش دادن به حرف استاد رو ندارم، حیدر جلوتر از همه نشسته، مهرداد کنارمه و  سارا و الهامم آخر کلاسن تمام فکر و ذهنم شده، که کی پشت ماجراست، مثل عروسک مارو بازی میده، آخه مگه میشه چنتا انقلابی رو بکشن، بعد همین انقلاب از قتلشون لاپوشونی کنه، دارم دیونه میشم، تمام فکرم شده نفوذ، نکنه داخل ما نفوذ کردن، اگه نفوذ کردن اون جاسوس کیه، این اعتماد حیدر به بچه‌های دیگه منو مقاوم‌تر می‌کنه، تا به کارم ادامه بدم و برام جالب بود که توهم اون خواب، با حرفای حیدر کامل از کلم پرید، عذابم میداد که کی این وسط راپورت میده، مهرداد با دخترا همش می‌پره، برامون خونه جور می‌کنه رو مخمه، حس این رو میده که مهرداد یه جاسوس یه نفوذی یا هر چیز دیگست که برای بقیه گروه و تحقیقات ضرر داره، تو همین تفکرات سیر می‌کردم که وقت کلاس به تموم شد، بچها یکی یکی از کلاس بیرون می‌رفتن، بلند شدم که بیرون برم، حیدر صدارم زد.

_دانیال وایسا.

 _چیه بگو.

 با بچه‌ها قراره بریم خونه مهرداد، باید مدارک رو انتقال بدیم، مهرداد ماشینتو میار دم در زیر زمین که مدارک رو بریزیم تو صندوق،

_حیدر من با ماشین مهرداد میام تو با موتور من بیا بهتره.

_  خیلی وقته موتور نروندم.

رفتیم دم زیر زمین سویچ موتور رو به حیدر دادم، سوار ماشین شدیم راه بیفتیم که یدوفه سارا رو کرد به حیدر.

 _ میشه من با مهرداد نیام بشینم ترک تو با هم بریم

_  ببخشید سارا خانوم منو تو با هم خواهریم، نه، زن و شوهریم، نه، پس هیچی دیگه شما نمی تونی با من بیای بیرون.

 وقتی سارا این حرف رو زد خشم رو تو چشمای الهام میدیدم و وقتی حیدر جواب نه داد، خوشحالی رو دیدم، یه حسی بهم می گفت: الهام عاشق شده، اونم عاشق حیدر، یه شیر دختر عاشق یه شیر پسر شده دیگه.

_ راستی دانیال دانشجو جدیده رو دیدی که آومد تو کلاس.

_ کدوم.

 بی خیال مهرداد  دوباره چرت گفتنت شروع شد

_ عه حیدر بزار بگه ببینم چی شده.

حیدر چپ جپ نگا کرد.

_ فقط بین حرف زدنتون یکم کار کنید، مدارکا نباید جا بمونن.

 _خب داشتم می‌گفتم وقتی تو کلتو کرده بودی تو میز، یه دختر پریشون پرید تو کلاس، خیلی عجله کرده ولی بازم دیر رسیده، در کل دختر جالبی بود.

_ فکر کنم همه دخترا برای تو جالبن،نه.

 _هیس سارا می‌شنوه.

_خخخخ عاشق شدیا.

_ حالا، دختره تا اومد تو، نشست کنار سارا، شروع کردن به حرف زدن، زمزمشون به گوشم می‌رسید. فکر کردم خوابیده باشی، وسط کلاس حیدر یه سوال سخت از استاد پرسید، جوری که استاد توجوابش موند، و همین دختره خیلی خوشگل جواب حیدر رو داد، می‌شنیدم که کنار سارا در مورد حیدر پچ پچ می‌کنه راستش بهش شک کردم.  یعنی نفوذی می‌خواد بیاد بینمون، هرچیم به حیدر میگم میگه زیاد بهش گیرنده نمیزاریم بیاد.


ادامه دارد ....

konjj.blog.ir


نظرات (۵)

  • خاتون ..
    چهارشنبه ۲۰ تیر ۹۷ , ۲۰:۵۶
    خب من از اول شروع کردم و تا به اینجا خوندم .فکر کردم شاید الان بتونم نظرم رو راجب این نوشته ها بگم.
    زبان ساده و روانى داره این نوشته ها که بنظرم این یکى از نکات مثبتشه که خواننده رو گیج نمیکنه .ایده ى نوشته، ایده ى جالبیه اما مشکلى که از نظر من داره اینکه بیش از حد به صورت محاوره است.تا وقتى که این محاوره اى بودن مربوط به نقل قول هاست جایزه اما بهتر بود که باقى قسمت هاى نوشته به صورت محاوره اى نبود و قالب صحیح خودش رو بیشتر حفظ میکرد. کاش بیشتر از توصیف حال و اشخاص استفاده کنید(البته توصیف به اندازه) چون هرچه خواننده تصویر بهترى از صحنه و افراد داشته باشه، درک اون نوشته راحت تر و خواندن متن جذاب تر میشه. درمورد علائم نگارشى هم چون خودم هم هنوز نمیتونم به خوبى رعایت کنم نمیتونم نظر دقیقى بدم اما برخى اشتباه هاى نگارشى در متن شما هم به چشم میومد.
    امیدوارم از این نقد هاى من سازنده باشه و ازشون ناراحت نشده باشید. البته همونطور که گفتم اینها همه نظر خودم بود و لاغیر :)
    • author avatar
      محمد rad
      ۲۰ تیر ۹۷، ۲۱:۲۵
      به شدت خوشحال شدم ای کاش همه نظر ها اینطور بود

      خیلی خوب وسازنده  عاااااااااااااااااااااالی و خوب 

      خدا حفظتون کنه خیلی عالی بود سعی می کنم عمل کنم

  • chefft.blog.ir 💞💕
    سه شنبه ۱۹ تیر ۹۷ , ۱۷:۲۳
    عالی بود
    دستتون درد نکنه اخوی
    • author avatar
      محمد rad
      ۱۹ تیر ۹۷، ۲۳:۱۹
      قربان شما
  • مهدی (:
    دوشنبه ۱۸ تیر ۹۷ , ۱۶:۲۴
    سلام هم قالبی:دی
    • author avatar
      محمد rad
      ۱۸ تیر ۹۷، ۱۶:۲۷
      قربانت عزیز دنبال شدی دنبال کن
  • ریحانهــ (:
    دوشنبه ۱۸ تیر ۹۷ , ۱۴:۳۴
    خوندم این قسمت رو هم جالب بود.
    • author avatar
      محمد rad
      ۱۸ تیر ۹۷، ۱۴:۳۵
      ممنون قسمت بعد یکم پیچیده میشه
  • ملینا ...
    دوشنبه ۱۸ تیر ۹۷ , ۰۲:۱۴
    جالب بود و بسیار زیبا
    • author avatar
      محمد rad
      ۱۸ تیر ۹۷، ۰۲:۱۷
      خیلی ممنون از نظر لطفت :)))
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

جایی برای نوشتن و بهتر نوشتن شما